بلاخره به جشن رفتم .
همه خوشتیپ بودن .یه جشن مختلط.
منم نشستم نگاه کردم .
یعنی جشن عروسی که مردم میگیرن
به پای این جشن نمیرسید .
میوه و شیرینی و شام و کیک
و شمع و فشفشه و انواع رقصها
انجام دادن
از رقص کردی و ترکی و فارسی و.
واقعا خیلی خوب بود .
دجی هم خانم بود که در عروسی
من کلا مراسم و اهنگ واجرا میکرد .
مثلا رفته بودم حالگیری و انتقام و
خدایا مردم چرا اینقدر تجملات و تشریفات
ودارن :(
اصلا نگم هیچی بهتره.
یه ترخیص سربازی از فامیلای بابام دارم .
یه جشن کوچیک در یک تالار .
این فامیلای بابام از اون دسته ان
که خیلی خیلی خودشون رو به چشم میکشن .
مطمعنم الان با کلی قرض و قوله دارن برای
خودشون لباس و .تهیه میکنن تا چش
بقیه رو درارن و پزشو بدن .
منم که زخم خورده از فامیلای بابام هستم .
از نصفشون متفرم
ولی دعوت شدم و باید برم .
این برای بار دومه که نوبت انتقامم ازتک تکشون
رسیده .
هر وقت به این ادما فکر میونم قلبم درد میه .
از جمله عمو کوچیکم و
انقدر عموم حسود و بدذات و .هستش .
اوووه ننویسم که اعصابم خراب میشه :(
حالا زنش با اینکه شبیهشه ولی بهش
میگه جن زده شده و جونمو به لبم رسونده.
وای از بچه هاشم بد میاد ابه قول زنعمو بزرگم
اینا ادب خانوادگی ندارن .
یه عروس هم دارن که خیلی کم عقله .
راه قهر میکنه میره و بچشم
دختره و اصلا محل بچشم نمیده و پسرعموم
نگهش میداره .
شوهر دختر عموم هم بهش میگن سفه
(بی عقل )
عموم هم که توی بنگاه سر این و
اون کلاه میزاره و با افتخار میگه
من یک ادم زرنگیم و
بماند که چیا کشیدیم از دستشون .
خیلی بدم میاد ازشون .
از اونور بعضی فامیلای بابام هم فکر
میکردن من بدبخت خواهم شد :(
و فکر میکردن من هیچ وقت نمیتونم ازدواج کنم
و .
یه چند تاشونم تا ازدواج نکرده بودم خیلی
منو تحویل میگرفتن همینکه ازدواج کردم
رفتن پیش بقیه گریه کردن از حسودی :(
یه عده شونم که پز میدادن و میگفتن
ماها خیلی خوشبختیم و پولدار د حالی که
نبودن هیچ وقت .
یه عده از عروسا هم نمیدونم فازشون
چی بود وقتی منو میدیدن بین همه میچسبیدن
به شوهراشون (شوهراشون در سن از من کوچیکن
و من بچه مید نم اونارو :(
بلاخره خیلی اذیت شدم از طرف اونا .
حالا توی این مهمونی و جشن
نوبت انتقام گرفتنم رسیده .
درباره این سایت